فضائل امام علي(ع)
ولادت باسعادت مولی الموحدین حضرت علی بن ابی طالب (ع) و روز پدر را به شما دوستان همراه
صمیمانه تبریک عرض مینمایم.
نوشته شده توسط سعادت در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387
ساعت 23:11 موضوع مذهبي |
لینک ثابت
خر در چاه
تمثيلي درباره زندگي
يك روز خر يك مزرعه دار به درون چاهي در ميان مزرعه سقوط كرد. حيوان مفلوك شروع كرد به گريه و زاري. مرد كشاورز هر كاري كرد نتوانست حيوان را بيرون بكشد. مزرعه دار با خود فكر كرد حيوان خيلي پير شده و چندان كارآيي ندارد و عملا سن بازنشستگي او فرارسيده است. شايد با پوشاندن در گودال بتواند او را از اين وضعيت رقت بار نجات دهد. با اين فكر از همسايگان خواست كه به كمكش بيايند.
آنها همه با بيل و بيلچه آمدند و شروع كردند به ريختن خاك به درون چاه. خيلي زود خر بيچاره فهميد كه ماجرا از چه قرار است و به طرز رقت انگيز و جانسوزي گريه كرد. بعد از مدت كوتاهي صداي خر قطع شد. همه با تعجب به درون گودال نگاه كردند و از آنچه مي ديدند كاملا شگفت زده بودند. با هر مقدار خاكي كه ريخته مي شد، خر در گودال حركت بسيار عجيبي از خود نشان مي داد. او خود را تكان مي داد تا خاكها به پائين بريزد. از خاكها پله مي ساخت و به روي آنها مي آمد، و منتظر بيل هاي بعدي بود كه خاك بريزند. همه همسايگان با هيجان شروع به ريختن خاك كردند و او خود را مي تكاند و از خاكها پله مي ساخت و بالا مي آمد. لحظاتي بعد همه خوشحال و شگفت زده شاهد رسيدن خر به لبه چاه بودند.
رمز رهايی از چاه سختی ها، تکاندن مشکلات و ساختن پله از سختی ها و صعود از اين پله هاست.
نوشته شده توسط سعادت در جمعه بیست و یکم تیر 1387
ساعت 16:9 موضوع عمومي |
لینک ثابت
سه درس برای زندگی
در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند . آنها در میان زوج های جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند.
بسیاری از آنان ، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:
نگاه کنید ، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .
پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت . غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد . با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست .
یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.
پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد .
سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد .
پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید . همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیـر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند .
پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش . مرد جوانی از جای خود بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد . اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم .
مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد ، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایـش نمی زند .
بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم .»
همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت : « می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟
پیرزن جواب داد : بفرمایید.
- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »
پیرزن جواب داد: منتظر دندان هــــــا !
------------------------------------------
صاحب مغازه
صاحب مغازه ای بالای در مغازه اش زده بود توله سگ برای فروش.
پسرک ریز نقشی آمد و زیر تابلو ایستاد و پرسید توله سگ را چند می فروشید؟
صاحب مغازه جواب داد: از30 تا 50دلار.
پسرک جیب هایش را گشت و مشتی پول خرد بیرون آورد و گفتمن دو دلار سی و هفت سنت دارم. میتوانم لااقل آنها را ببینم؟
صاحب مغازه لبخندی زد و سوتش را به صدا در آورد و توله سگ کوچولویی که پایش لنگ بود،از داخل لانه اش بیرون آمد.پسر پرسیدچه اتفاقی برای این سگ کوچولو افتاده؟
صاحب مغازه گفت :دامپزشک او را معاینه کرده و گفته که مشکل مادر زادی دارد و برای همیشه لنگ خواهد بود.
پسرک با هیجان گفت :من این سگ را می خواهم.
صاحب مغازه گفت :اگر این سگ را می خواهی،لازم نیست پول بدهی.من آن را مجانی به تو می دهم.
پسر عصبانی شد.در چشمهای صاحب مغازه خیره شد،انگشتش را به طرف او گرفت وبا لحنی تهدید آمیز گفت :نمی خواهم آن را مجانی به من بدهید.آن توله سگ هم به اندازه بقیه سگها می ارزد.من پولش را کامل می دهم.الآن دو دلار و سی و هفت سنت دارم.بقیه اش را وقتی پول تو جیبی ام را گرفتم،می دهم.
صاحب مغازه بار دیگر گفت : اما لازم نیست این سگ را بخری.او نمی تواند دنبال تو بدود،بپرد و بازی کند.
پسرک جلو آمد،شلوارش را بالا زد و آن را به صاحب مغازه نشان داد،میله فلزی بزرگی به پای چپ او بسته بودند.بعد به صاحب مغازه نگاه کرد و با لحنی معصومانه گفت : خود من هم نمی توانم بدوم و بازی کنم.این سگ کوچولو به کسی نیاز دارد که درد او را بفهمد.
---------------------------------------------
قهرمان مشهور
رابرت داوینسن زو قهرمان مشهور ورزش گلف آراژانتین زمانی که در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود. در پایان مراسم زنی بسوی او دوید و با تضرع و التماس از او خواست تا پولی به او بدهد تا بتواند کودکش را از مرگ نجات دهد زن گفت که او هیچ هزینه ای برای درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند او می میرد قهرمان گلف دریغ نکرد و بلافاصله تمام پولی را که برنده شده بود به زن بخشید .
هفته ها بعد یکی ار مقامات رسمی انجمن گلف به او گفت که ای رابرت ساده لوح خبرهای تازه برایت دارم آن زنی که از تو پول خواسته بود اصلا بچه مریض ندارد حتی ازدواج هم نکرده و او تو را فریب داده دوست من.
رابرت با خوشحالی جواب داد : خدا را شکر پس هیچ بچه ای در حال جان دادن نبوده است این بسیار عالیست.
نوشته شده توسط سعادت در جمعه هفتم تیر 1387
ساعت 15:1 موضوع اجتماعي |
لینک ثابت
تورم چگونه پدیده ایست
تورم از نظر علم اقتصاد به معنی افزایش بی رویه و مداوم سطح قیمتها و نابرابری عرضه و تقاضای كل جامعه- فزونی تقاضا بر عرضه- است.علت اصلی تورّم،هماهنگ نبودن افزايش پول در جامعه با افزايش توليد است. به عبارت ديگر، تورّْم تناسب نداشتن حجم پول در گردش با عرضه خدمات و كالاهاست.هر چه ميزان تورم بيشتر باشد،قدرت خريد پول كمتر است.
تورم يكي از موضوعات مهم در كشور ماست. همانگونه كه ميدانيد در ايران درصد تورم در سالهاي اخير بسيار زياد بوده است به طوري که قيمتها در هر سال بسيار افزايش يافته و قدرت خريد مردم كم شده و مردم بخاطر بروز این پدیده اقتصادی با مشکلات بسیار زیادی مواجه شده اند.
بنظر شما عزیز همراه .
۱. تورم چه تاثیری بر نظام کل کشور دارد؟
۲. راههای مبارزه با تورم چیست ؟
نوشته شده توسط سعادت در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387
ساعت 13:31 موضوع اجتماعي |
لینک ثابت
سکوت شب
شب با خیال تو
تنها شدن
با آرزویت بودن و
در انتظارت نشستن
چه زیباست
شب برای با تو بودن و
ستاره از نگاهت چیدن
چه زیباست
کنار ساکت شب
خیال نشسته ام
با شعری
که سکوت میکند و
نگاهی
لبریز ز تو
وعشقی که راز شبانه ام را
باز می گوید
برای دیدن تو
روز
شب میشود
برای خلوت با تو
شب چه زیباست
سکوت میکنم
ناگفته ها را
با قطره اشکی
که بر رود گونه هام جاریست
شب برای با تو بودن
چه زیباست .
نوشته شده توسط سعادت در جمعه هفدهم خرداد 1387
ساعت 13:53 موضوع شعروادبيات |
لینک ثابت
منشور آزادی و حقوق بشر کورش
اينك كه به ياري مزدا ، تاج سلطنت ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه را به سر گذاشته ام، اعلام مي كنم:
كه تا روزي كه من زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد دين و آيين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم ، محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت كه حكام و زير دستان من ، دين و آئين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم يا ملتهاي ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند .
من از امروز كه تاج سلطنت را به سر نهاده ام ، تا روزي كه زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد ، هر گز سلطنت خود را بر هيچ ملت تحميل نخواهم كرد و هر ملت آزاد است ، كه مرا به سلطنت خود قبول كند يا ننمايد و هر گاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند ، من براي سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم كرد .
من تا روزي كه پادشاه ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه هستم ، نخواهم گذاشت ، كسي به ديگري ظلم كند و اگر شخصي مظلوم واقع شد ، من حق وي را از ظالم خواهم گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم كرد .
من تا روزي كه پادشاه هستم ، نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگري را به زور يا به نحو ديگر بدون پرداخت بهاي آن و جلب رضايت صاحب مال ، تصرف نمايد
من تا روزي كه زنده هستم ، نخواهم گذاشت كه شخصي ، ديگري را به بيگاري بگيرد و بدون پرداخت مزد ، وي را بكار وادارد .
من امروز اعلام مي كنم ، كه هر كس آزاد است ، كه هر ديني را كه ميل دارد ، بپرسد و در هر نقطه كه ميل دارد سكونت كند ، مشروط بر اينكه در آنجا حق كسي را غضب ننمايد ، و هر شغلي را كه ميل دارد ، پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو كه مايل است ، به مصرف برساند ، مشروط به اينكه لطمه به حقوق ديگران نزند .
من اعلام مي كنم ، كه هر كس مسئول اعمال خود مي باشد و هيچ كس را نبايد به مناسبت تقصيري كه يكي از خويشاوندانش كرده ، مجازات كرد ، مجازات برادر گناهكار و برعكس به كلي ممنوع است و اگر يك فرد از خانواده يا طايفه اي مرتكب تقصير ميشود ، فقط مقصر بايد مجازات گردد ، نه ديگران من تا روزي كه به ياري مزدا ، سلطنت مي كنم ، نخواهم گذاشت كه مردان و زنان را بعنوان غلام و كنيز بفروشند و حكام و زير دستان من ، مكلف هستند ، كه در حوزه حكومت و ماموريت خود ، مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و كنيز بشوند و رسم بردگي بايد به كلي از جهان برافتد .
و از مزدا خواهانم ، كه مرا در راه اجراي تعهداتي كه نسبت به ملتهاي ايران و بابل و ملتهاي ممالك اربعه عهده گرفته ام ، موفق گرداند .
كوروش
نوشته شده توسط سعادت در یکشنبه پنجم خرداد 1387
ساعت 0:17 موضوع تاريخي |
لینک ثابت
عرفان
نگذارید که بی باده بمانم گاهی
نگذارید که از سینه برآرم آهی
تا که جان دارم و از سینه بر آید نفسم
نگذارید که بی باده بر آید نفسم
همه جا هر شب و هر روز شرابم بدهید
آخرین لحظه عمرم می نابم بدهید
عاقبت مست و خرابم ز می ناب کنید
راحت آن موقع مرا تا به ابد خواب کنید
بگذارید مرا داخل یک تابوتی
تخته هایش همه از چوب رز یاقوتی
هر که پرسید که مرده است جوابش نکنید
از می خالص انگور خرابش بکنید
مرد غسال مرا سیر شرابش بدهید
مست و مست از همه جا حال خرابش بدهید
به نمازم مگذارید بیاید واعظ
پیر میخانه بیا ید بخواند از حافظ
جای تلقین به بالای سرم دف بزنید
شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید
هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مست و خراب از می انگور کنید
روی قبرم بنویسید وفادار برفت
آن جگر سوخته خسته ازین دار برفت
نوشته شده توسط سعادت در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387
ساعت 8:50 موضوع شعروادبيات |
لینک ثابت
چشمک
یکی از دوستانم تعریف میکردکه سال آخر دبيرستان بودم وخيلي آدم خجالتي تا به اون سن كه رسيده بودم نتوسته بودم دوستي براي خودم پيدا كنم ولي اين اواخر تو راه مدرسه يه دختره نظرمو به خودش جلب كرده بود . اون هر روز از مسيري كه من ميرفتم عبور مي كرد ! اون با دوست اش كه دختر زشتي هم بود باهم بودند ولي خودش دختر زيبایي بود ، جالب اينكه تا به من ميرسيدند دوست اون دختره محل نمي گذاشت ولي خودش به من چشمك ميزد من اوايل بي تفاوت بودم ولي بعدا'' ديدم نميشه بي تفاوت بودآخه چشمك زدن كار هر روزش شده بود . اين اوخر گاهي وقت ها هم ميخنديد من كه تا اون روز آدم خجالتي بودم داشتم كم كم پر رو ميشدم و دنبال موقعيتي بودم تا طرح دوستي بريزم يه روز گويي كه شانس بهم روكرده باشه اونو تنها ديدم به خودم جرات دادم و گفتم كه هر جوري باشه بايد بهش پيشنهاد دوستي بدم خيلي به هيجان آمده بودم صدام رو صاف كردم و گفتم خانم افتخار آشنايي ميديد محل نذاشت من شوكه شدم ولي خودمو نباختم دوباره گفتم ميتونم باهاتون دوست بشم برگشت و باخشم بهم نگاه كرد بهش گفتم (البته باترس) مگه خودتون هر روز بمن چشمك نميزديد؟ مگه چراغ سبز بهم نشون نداديد اومد بسمتم و محكم خوابوند در گوشم و با صداي لرزون ولي با فرياد گفت : ديوونه من مريض ام پلكم خودبخود ميپره حاليته يا بازم بگم.
نوشته شده توسط سعادت در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387
ساعت 0:48 موضوع اجتماعي |
لینک ثابت
ولادت حضرت زینب کبری (س)
السلام عليكِ يا زينب كبري، السلام عليكِ يا بنت رسول الله، السلام عليكِ يا بنت اميرالمومنين (سلام الله)
ای فروغ تابنده کوثر! ای پرستار شهادت! تو بانوی فصاحتی و اعجاز. نطق آتشین تو قلب سنگی کوفیان را ذوب کرد، اشک از چشمان آنها به راه انداخت و به سینه های کویری شان گسیل داشت. تو فرزند کوثری! تو جرعه ناب کوثری! نامت همیشه درس آموز عزت و یادت هماره الهام بخش شرف و مردانگی باد.
ولادت باسعادت اسوه صبر و بردباری . حضرت زینب کبری(س) بر شیفتگان آن حضرت میمون و خجسته باد .
نوشته شده توسط سعادت در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387
ساعت 23:13 موضوع مذهبي |
لینک ثابت
وصيت داريوش به خشايارشاه

اينك كه من از دنيا مي روم، بيست و پنج كشور جز امپراتوري ايران است و در تمامي اين كشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان درآن كشورها داراي احترام هستند و مردم آن كشورها نيز در ايران داراي احترامند.
جانشين من خشايارشا بايد مثل من در حفظ اين كشورها كوشا باشد و راه نگهداري اين كشورها اين است كه در امور داخلي آن ها مداخله نكند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد .
اكنون كه من از اين دنيا مي روم تو دوازده كرور دريك زر در خزانه داري و اين زر يكي از اركان قدرت تو مي باشد، زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلكه به ثروت نيز هست. البته به خاطر داشته باش تو بايد به اين خزانه بيفزايي نه اين كه از آن بكاهي، من نمي گويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نكن، زيرا قاعده اين زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند، اما در اولين فرصت آن چه برداشتي به خزانه بر گردان .
مادرت آتوسا ( دختر كورش كبير ) بر گردن من حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم كن .
ده سال است كه من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف كشور هستم و من روش ساختن اين انبارها را كه از سنگ ساخته مي شود و به شكل استوانه هست در مصر آموختم. چون انبارها پيوسته تخليه مي شود حشرات در آن به وجود نمي آيد و غله در اين انبارها چندين سال مي ماند بدون اين كه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبارهاي غله ادامه بدهي تا اين كه همواره آذوغه دو ياسه سال كشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از اين كه غله جديد بدست آمد از غله موجود در انبارها براي تامين كسري خوار و بار استفاده كن و غله جديد را بعد از اين كه بوجاري شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو براي آذوقه در اين مملكت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشك سالي شود .
هرگز دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو كافيست، چون اگر دوستان و نديمان خود را به كار هاي مملكتي بگماري و آنان به مردم ظلم كنند و استفاده نا مشروع نمايند نخواهي توانست آنها را مجازات كني چون با تو دوست اند و تو ناچاري رعايت دوستي نمايي.
كانالي كه من مي حواستم بين رود نيل و درياي سرخ به وجود آورم ( كانال سوئز ) به اتمام نرسيد و تمام كردن اين كانال از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد، تو بايد آن كانال را به اتمام رساني و عوارض عبور كشتي ها از آن كانال نبايد آن قدر سنگين باشد كه ناخدايان كشتي ها ترجيح بدهند كه از آن عبور نكنند .
(توجه كنيد: همان كانالي كه بعد از دو هزار و دويست سال، به عنوان كانال سوئز توسط اروپاييها ساخته شد.)
اكنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اين كه در اين قلمرو ، نظم و امنيت برقرار كند، ولي فرصت نكردم سپاهي به طرف يونان بفرستم و تو بايد اين كار را به انجام برساني، با يك ارتش قدرتمند به يونان حمله كن و به يونانيان بفهمان كه پادشاه ايران قادر است مرتكبين فجايع را تنبيه كند .
توصيه ديگر من به تو اين است كه هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوي آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران. هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط مكن و براي اين كه عمال ديوان بر مردم مسلط نشوند، قانون ماليات را وضع كردم كه تماس عمال ديوان با مردم را خيلي كم كرده است و اگر اين قانون را حفظ نمايي عمال حكومت زياد با مردم تماس نخواهند داشت .
افسران و سربازان ارتش را راضي نگاه دار و با آنها بدرفتاري نكن، اگر با آنها بد رفتاري نمايي آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل كنند ، اما در ميدان جنگ تلافي خواهند كرد ولو به قيمت كشته شدن خودشان باشد و تلافي آن ها اين طور خواهد بود كه دست روي دست مي گذارند و تسليم مي شوند تا اين كه وسيله شكست خوردن تو را فراهم كنند .
امر آموزش را كه من شروع كردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا اين كه فهم و عقل آنها بيشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بيشتر شود تو با اطمينان بيشتري حكومت خواهي كرد .
همواره حامي كيش يزدان پرستي باش، اما هيچ قومي را مجبور نكن كه از كيش تو پيروي نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كسي بايد آزاد باشد تا از هر كيشي كه ميل دارد پيروي كند .
بعد از اين كه من زندگي را بدرود گفتم ، بدن من را بشوي و آنگاه كفني را كه من خود فراهم كردم بر من بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مكن تا هر زماني كه مي تواني وارد قبر بشوي و تابوت سنگي من را آنجا ببيني و بفهمي كه من پدرت پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست و پنج كشور سلطنت مي كردم مردم و تو نيز خواهيد مرد زيرا كه سرنوشت آدمي اين است كه بميرد، خواه پادشاه بيست و پنج كشور باشد ، خواه يك خاركن و هيچ كس در اين جهان باقي نخواهد ماند، اگر تو هر زمان كه فرصت بدست مي آوري وارد قبر من بشوي و تابوت مرا ببيني، غرور و خودخواهي بر تو غلبه نخواهد كرد، اما وقتي مرگ خود را نزديك ديدي، بگو قبر مرا مسدود كنند و وصيت كن كه پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا اين كه بتواند تابوت حاوي جسدت را ببيند.
زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعي و هم قاضي نشو، اگر از كسي ادعايي داري موافقت كن يك قاضي بي طرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار دهد و راي صادر كند، زيرا كسي كه مدعيست اگر قضاوت كند ظلم خواهد كرد.
هرگز از آباد كردن دست برندار زيرا كه اگر از آبادكردن دست برداري كشور تو رو به ويراني خواهد گذاشت، زيرا قائده اينست كه وقتي كشوري آباد نمي شود به طرف ويراني مي رود، در آباد كردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازي را در درجه اول قرار بده .
عفو و دوستي را فراموش مكن و بدان بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولي عفو بايد فقط موقعي باشد كه كسي نسبت به تو خطايي كرده باشد و اگر به ديگري خطايي كرده باشد و تو عفو كني ظلم كرده اي زيرا حق ديگري را پايمال نموده اي .
بيش از اين چيزي نمي گويم، اين اظهارات را با حضور كساني كه غير از تو اينجا حاضراند كردم تا اين كه بدانند قبل از مرگ من اين توصيه ها را كرده ام و اينك برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس مي كنم مرگم نزديك شده است .

نوشته شده توسط سعادت در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
ساعت 14:18 موضوع تاريخي |
لینک ثابت
دوبیتی های سعادت(2)
شب من از رخت پر نور گشــــــــته
نگه کن غصه از من دور گشته
تو هر شب با مـــن عاشـق بمانی
خودت بینی دلم پر نور گشته
***
تنم میسوزد از هجــران دلـــــــــدار
نمی آیی چــرا ای نازنـین یــار
سر شب تا سحر هســتم به یادت
من و شبناله ها و اشک بسیار
***
دل من عاشق دیــدارت ای دوست
همه شبها منم بیدارت ای دوست
سعادت از غمت بیــمار گشــــــــته
بـیا بالین این بیــمارت ای دوست
***
زهجــــــرت دیـــده ای پر آب دارم
کجا یکشب زدستت خواب دارم
بــیا ای نازنـــین امشب به نـــزدم
که از هجــرت دلی بی تاب دارم
***
دلم بگرفته از هجرانت ای دوست
نــدارم طاقـت حــرمانت ای دوست
دو دیده در پی دیــدار تو بـود
که روزوشب بودمهمانت ای دوست
***
کشــیدی از بـرایم رنـج بســــیار
نشـســتی در بــرم تا صبح بــیدار
انیس و مــونس شــبهای تـــارم
خــدا باشد تـو را دائــم نگــــــــهدار
***
تو هستی مثل گل ای مادر مــن
ز گل زیباتری در بــاور مــــــن
خـــدا دانـد تـو را من دوست دارم
تــو آخــر کـی روی از خاطر مـــــن
***
نوشته شده توسط سعادت در جمعه ششم اردیبهشت 1387
ساعت 15:51 موضوع شعروادبيات |
لینک ثابت
دو بیتی های سعادت(1)
دل من قصه ای پر سوز دارد زهجرانت غمی جانسوز دارد
تو یکشب باش مهمان سعادت که او این آرزو هر روز دارد
سر زلفت دو صد بیمار دارد نگاهت با دل من کار دارد
سعادت از دو چشم او حذر کن که عاشق مثل تو بسیار دارد
نگاهم در نگاهت خورده پیوند دلم در زلف تارت گشته دربند
نشستی روی در رو با سعادت خورد تا کی ز چشمت باز ترفند
به هجرانت گرفتارم تو کردی زجان ودل خریدارم تو کردی
سعادت میکشد بار غمت را ولیکن قصد آزارم تو کردی
شدم دیوانه روی تو ای یار اسیر بسته موی تو ای یار
روان گشتم برای وصل دیدار شدم دلبسته کوی تو ای یار
کجا وصف تورا من میتوانم که با ذکر تو می گیرد زبانم
به حُسن و مهر آن زیبا نگارم تو مشهوری مزن آتش به جانم
نوشته شده توسط سعادت در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387
ساعت 15:20 موضوع شعروادبيات |
لینک ثابت
دل بستن دخترک فقیر به پسر پادشاه
روزی روزگاری د خترکی فقیر دل به پسر پادشاه شهر بسته بود آنقدر که روز و شب در رویای او بود. دخترک آنقدر سر به عشق پسر پادشاه سپرده بود که هیچ مردی در چشمانش جلوه نمیکرد. خانواده ی دخترک و دوستانش که از عشق او خبر داشتند به وی توصیه می کردند که دل از این عشق ناممکن برگیرد. و به خواستگارانی که مانند خودش فقیر بودند پاسخ دهد.اما او تنها لبخند میزد . او میدانست که همگان تصور میکردند او عاشق پول و مقام پسر پادشاه شده ... اما خودش میدانست که تنها مهر پاک او را در سینه دارد . روزگار گذشت تا خبری در شهر پیچید . پادشاه تصمیم گرفته بود دخترکی را از طبقه اشراف شهر برای پسرش انتخاب کند. اما پسر از پدر خواست تا شرط ازدواجش را خودش تعیین کند. پادشاه قبول کرد . و شاهزاده روزی تصمیم خود را اعلام کرد... وی گفت فلان روز تمام دختران دوشیزه ی شهر به میدان اصلی شهر بیایند تا من همسرم را از میان آنان برگزینم . همه دختران خوب و بد زشت و زیبا و فقیر و دارا به میدان شتافتند و پسر پادشاه در انجا گفت من قصد دارم همسرم را از میان دختران شهر خودم انتخاب کنم اما تنها یک شرط برای همسر من واجب است که من آن شرط را بازگو نمیکنم. تنها یک خواسته دارم ... من به تمامی دختران شهر تخم گلی را میدهم و آنان باید تخم گل را پرورش دهند و پس از مدتی گلی زیبا از آن رشد کند. هر دختری که سلیقه ی بیشتری را به خرج دهد و گلدان زیباتری را برای من بیاورد همسر آینده ی من خواهد بود. دختران با شور و شعف تخم گلها را گرفتند که در میان آنها دخترک دل سپرده نیز تخمی از دستان پسر پادشاه گرفت... دوستان دختر او را مسخره کردند که چرا فکر میکنی پسر پادشان میان این همه دختران با سلیقه ی شهر تو را انتخاب میکند ...! اما دخترک لبخندی زد و پاسخ داد پرورش گلی که او خواسته نیز برایم لذت آور است... روزها گذشت و کم کم زمان به روز موعود نزدیک میشد ... اما دخترک هر چی بیشتر به گلدان خود میرسید و به آن آب میداد و از آن مراقبت میکرد گلی از آن نمی رویید ... او روز به روز افسرده تر میشد . به گفته ی دوستانش پی میبرد . تا روز موعود .... که همه دختران شهر با گلدانهایی زیبا و خوشبو راهی قصر شدند ... یکی گلدانی از یاس های وحشی و دیگر نیز گلدانی از رز های سرخ در دست داشتن یکی شب بوهای معطر و دیگری لاله های قرمز... اما دخترک عاشق با گلدانی خشک و خالی راهی شد. تنها به این امید که یک بار دیگر پسر پادشاه را ببیند ... شاهزاده که گلدانها را یکی یکی میگرفت چشمش به گلدان دخترک افتاد و او را صدا کرد ... سپس به نزد پدرش رفت و در گوش او چیزی گفت و پادشاه لبخندی به لب اورد ... پسر پادشاه بانگ بر آورد که همسر آینده من این دخترک است که گلدان خالی به همراه آورده ... همهمه ای راه افتاد همه حتی دخترک با تعجب به وی نگاه میکردند... که پسر پادشاه گفت: مهمترین شرط من برای ازدواج صداقت همسرم بود ... در حالیکه تمام تخم گلهایی که به دختران دادم سنگ ریزه ای بیش نبود و قرار نبود گلی از آن بروید ! و تنها کسی که به دروغ متوسل نشد این دخترک بود ...! پس وی هیچ گاه در زندگی به من دروغ نخواهد گفت .........
نوشته شده توسط سعادت در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387
ساعت 16:12 موضوع شعروادبيات |
لینک ثابت
فلسفه نوروز ( اطلاعات عمومی)
نوروز، آیین نمادین و بزرگترین و كهن ترین جشنی است که از قرون گذشته تا کنون تمامی نسل های سرزمین ایران را فراتر از هر محدوده قومی، مذهبی، زمانی و مکانی به یکدیگر پیوند داده است و با بنیان و اساس گرانسنگ و غنی و آیین و رسوم خاص خود که سرشار از رمز و رازها و کنایه های داستانی، دینی و اساطیری است به نقطه عطفی در فرهنگ ایرانی بدل گشته است. از نام این جشن باشکوه و دیرپا گرفته تا جزیی ترین رسوم آن، از مفاهیم و عقاید و آرمان های مردم شکل گرفته و به آیینی باشکوه بدل شده است.
نوروز، به معنای روز نو است و این کنایتی است به زندگی نوین و نوزیستی. نوروز با پایان زمستان و آغاز فصل بهار شروع می شود و طبیعت پس از رخوتی چند ماهه دوباره زندگی را آغاز کرده و این جشن با رستاخیز طبیعت، مفهومی خاص می یابد. این آیین سبز مردمان سرزمین مان در نزد ایرانیان باستان، تقدس و احترامی ورای حد تصور و انتظار داشته است.
نوروز با آغاز ماه فروردین آغاز می شود و بنا به اعتقاد ایرانیان باستان، ماه فروردین ویژه فَرَوَشی ها یا ارواح پاک است و زمانی است که فَرَّوَهرها به زمین باز می گردند. فََرَّوَهر، نیرویی است در آیین زرتشتیان که از سوی آفریدگار برای نگهداری آفریدگان نیک، از آسمان فروفرستاده می شود و هر یک از این نیروهای نیک (فَرَوَّهَرها) به نوبه خود برای نگهداری یکی از آفریدگان به زمین فروفرستاده می شوند. این نیرو سراسر زندگی با اوست و پس از مرگ، دیگر باره به آسمان بازمی گردد و به همان پاکی ازلی می ماند. اما هیچگاه انسانی را که به آن تعلق داشته است فراموش نمی کند و هر سال یکبار به دیدن او می آید و بنابراین اعتقاد، فروردین، زمان فرّوَد آمدن فروهرها به زمین است.
موسم آفرینش جهان
بارش باران های بهاری، برآمدن شکوفه ها و برگ آوردن درختان، طولانی شدن روزها و ساعات روشنایی، گذشتگان را بر این اعتقاد راسخ کرده بود که نوروز، زمان پیدایش و آفرینش جهان است. ایرانیان باستان معتقد بودند که از اولین روز فروردین، روان بهشتیان همه به این کیهان بازمی گردند و هر یک به میهن و موطن خود فرستاده می شوند. حتی دوزخیان در این روز به همراه روان بهشتیان به زمین فرستاده می شوند تا مانند کسی که به سفر برود و پس از دیر زمانی به وطن خویش بازگردد، با فرزندان خویش به خوشی پردازد و پس از ده روز به دوزخ باز گردد.
● تبرك آفتاب نوروزی
به اعتقاد گروهی دیگر از ایرانیان که با نام یزدانی ها شناخته شده اند و در سرزمین های کردنشین و ارمنی نشین زندگی می کنند در این روز خداوند بر مسند خود می نشیند و در حالی که پیامبران و ملایک پیرامونش هستند، سرنوشت آینده مردم را تعیین می کند. گروهی از علمای ایرانی بر این عقیده اند که فرخنده ترین ساعات نوروز، ساعات نخستین آفتاب است و در صبح نوروز، خورشید بیشتر از هر زمان دیگر به زمین نزدیک می شود و مردم با نظر کردن به آفتاب نوروزی، خود را متبرک می کنند. از طرفی آغاز بهار در اساطیر ایران با مفهومی ویژه همراه بوده است که بر مبنای آن، مفاهیم و وقایعی به این زمان نسبت داده می شد.
در ایران باستان آیین های مختلفی از جمله آیین های سوگواری نیز انجام می گرفت و گذشتگان در آخرین روزهای زمستان به یاد ارواح درگذشتگان مراسم یادبود برگزار می کردند و روز آغاز بهار را که طبیعت زندگی دوباره می یافت جشن می گرفتند. این سنت دیرین از دیرباز تا کنون ماندگار مانده است و رسم زیارت قبور رفتگان و ادای نذر و خیرات در آخرین پنج شنبه سال از چنین مراسمی به یادگار مانده است. در ایران باستان و پیرامون آن به ویژه در شرق ایران، آیین های سوگواری برای سیاوش در پایان زمستان برگزار می شد و بلافاصله پس از آن مراسم جشن نوروز و رستاخیز طبیعت برپا می شد.
● طلیعه نوروز و یادمان سیاوش مراسم مویه و سوگواری برای سیاوش هر ساله در روز رخداد حادثه کشته شدن سیاوش برگزار می شد. سیاوش پسر کیکاوس پادشاه کیانی بود که نزد رستم آموزش دیده بود. در جنگ با افراسیاب پیشنهاد صلح وی را می پذیرد و سپس با دختر او فرنگیس ازدواج می کند. مدتی بعد افراسیاب به حیله برادرش، سیاوش و ایرانیان همراه او را می کشد. در محلی که خون سیاوش بر زمین ریخت، گیاهی رویید که به پر سیاووشان معروف است. هر سال سوگواران در روزهای پایانی زمستان مجالسی به یاد این حادثه برپا می کردند.
این مردمان معتقد بودند با آغاز بهار و آمدن نوروز که جشن رستاخیز و زندگی مجدد است، سیاوش سر از مرگ برداشته و قیام و رستاخیز می کند.گروهی دیگر، این روز را مقارن با تولد کیخسرو، پسر سیاوش می دانستند که بعدها به خونخواهی پدر برخاست و در جنگی، افراسیاب و برادر حیله گرش را به انتقام خون پدر کشت و بر تخت شاهی نشست. بدین ترتیب در اساطیر نیز در هنگام نوروز مرگ در کنار نوزایی و تجدید حیات قرار می گیرد و ایرانیان این مناسبت را جشن می گرفتند. این داستان به شیوایی در شاهنامه بیان شده است که در آن ضمن داستان سیاوش به اصالت جشن نوروز و پیروزی کیخسرو تاکید می کند.
● ششم فروردین،
نوروز بزرگ روز ششم فروردین ماه نزد ایرانیان، قرب و منزلت ویژه ای داشت و آن را عید بزرگ یا نوروز بزرگ نام نهاده بودند و وقایع و حوادث گوناگونی را به آن روز نسبت داده بودند. آن گروه از ایرانیان باستان که روز اول فروردین را روز آغاز آفرینش می پنداشتند، معتقد بودند خداوند در این روز از آفرینش جهان آسوده شد. همچنین در باور اساطیری مردم ایران زمین، در این روز کیخسرو که به پادشاهی رسیده بود و از کار این جهان غمگین گشته بود و آرزوی دنیای دیگر را داشت، موفق می شود پس از۵ روز عبادت به دنیایی دیگر عروج کند این گروه از مردمان این روز را روزی می دانند که سعادت را میان مردم زمین تقسیم می کنند و آن را روز امید نام نهادند.
زرتشتیان معتقدند که در روز ششم فروردین زرتشت متولد شده است و نیز در چنین روزی زرتشت توفیق یافت تا با خداوند مناجات کند. از دیگر وقایع نسبت داده شده به این روز می توان به پیدایی ایران زمین در این روز اشاره کرد. تهمورث دیوبند در این روز اهریمن را به بند کشید و به مدت۳۰ سال آن را در بند نگاه داشت. فریدون در چنین روزی جهان را میان سه پسرش سلم و تور و ایرج بخش کرد. آرش کمانگیر در این روز مرز بین ایران و توران را با پرتاب تیری تعیین کرد و جانش را در این راه از دست داد. در این روز در پیکر انسان جان دمیده شد و زرتشت آیین مزدیَسنا را در این روز آشکار ساخت. تمامی این روایات به ششمین روز فروردین نسبت داده شده است و از همین رو، این روز را نوروز بزرگ نام نهاده بودند.
● هفت سین و خوان نوروزی
چنانچه گفته شد، به اعتقاد ایرانیان باستان همزمان با تحویل سال، ارواح نیک در گذشتگان نزد بازماندگان خود می روند. به همین منظور ایرانیان در بهترین اتاق خانه سفره رنگین می گستردند تا این ارواح از پذیرایی، صفا و پاکیزگی، نعمت، سازگاری و شادمانی بازماندگان دلخوش شوند. ابوریحان بیرونی این سفره هفت رقمی را مربوط به زمان جمشید می داند. مردم آن زمان در این روز به گرامیداشت آغاز خرمی زمین، هفت ظرف از هفت نوع غلات را کاشته و سبز می کردند. عدد هفت از دیرزمان در نزد ایرانیان (و در بیشتر ادیان) عدد مقدسی بوده است.
سابقه و پیشینه سفره هفت سین بسیار کهن است و به دوره ساسانیان باز می گردد. امروزه بسیاری بر این عقیده اند که منظور از هفت سین، هفت سپِنتَه یا هفت مقدس بوده است که شامل هفت فرشته ایزدی می شدكه هر كدام از این فرشتگان یکی از صفات ایزدی را داشته اند و بنا بر گمان این گروه از مورخان هفت سین به یمن یاد هفت فرشته ایزدی در سفره نوروز قرار می گیرد. رسم گستردن خوان نوروزی و هفت سین در بیشتر شهرهای ایران، با کم و بیش اختلافی مرسوم است. هفت سین نام آشنا و شناخته شده در میان مردم ایران شامل یک ظرف سمنو، یک یا چند عدد سکه نو، یک ظرف بلور سرکه، چند دانه سیر، سنجد، سماق، سیب و سبزه می شود. علاوه بر این اقلام در چند قرن گذشته، بر سفره نوروزی قرآن مجید، آینه، شمعدان (که در آن به تعداد فرزندان صاحب خانه شمع روشن می شد)، تخم مرغ رنگی و کاسه آبی که در آن برگی غوطه ور بود، می نهادند و معتقد بودند در زمان تحویل سال آن برگ بر روی آب تکان خواهد خورد.
● جشن آب ریزگان و سنت شست و شو
آب و لزوم بارش همواره مسئله ای بوده است که در آیین های نوروزی مورد توجه و تقدس قرار گرفته است. در سفره نوروزی و هفت سین، آب از جمله اقلام عمده است. در تمامی رسوم نوروزی، کاشت سبزه، شست و شو، غسل، پاشیدن آب و سبزه به آب دادن، آب نقش مهمی ایفا می کند و در تمامی این رسوم عقیده ای وجود دارد که برای سال جدید باران و آب کافی که مظهر آبادانی است آرزو کنند.
در میان ایرانیان کهن مرسوم بوده است که هنگام سپیده دم نوروز، مردم از خواب برمی خاستند و با آب قنات یا حوض خود را شسته و گاهی با پاشیدن آب جاری، خود را متبرک کرده و از دفع آفات و بلایا دور می کردند. رسم آب ریزان نیز از همین کار شست و شوی نشأت می گیرد. گروهی گفته اند علت این کار آن بوده که زمانی در ایران برای مدت ها باران نبارید و ناگهان بارانی سخت باریدن گرفت. در آن زمان مردم با پاشیدن آب در زیر این باران خود را متبرک می کردند و این رسم از آن پس در ایران ماندگار شد و هر سال مردمان در چنین روز با پاشیدن آب بر یکدیگر، باریدن باران را گرامی می دارند.
چهارشنبه سوری،
جشن پیشواز نوروز آتش از زمانی که شناخته شد در نظر ایرانیان عزیز و محترم بوده است. ایرانیان باستان نور را مظهر ایزدی می دانستند و خورشید و آتش را به دلیل آنکه منابع نور و روشنایی بودند گرامی می داشتند. در بسیاری از نقاط ایران جشن چهارشنبه سوری با آیین و رسوم گوناگون برگزار می شد که حکایت از شکوه این جشن باستانی دارد.البته در بعضی از مناطق ایران برگزاری این جشن ریشه در عقاید اسلامی مردم آن سرزمین داشته است. اما آنچه از تمامی این رسوم برمی آید آن است که آتش افروزی در میان تمامی اقوام این سرزمین، نشانه پیروزی و سرور و شادمانی است. بعضی از محققان بر این عقیده اند ایرانیان باستان با افروختن آتش به راهنمایی ارواح نیاکان می پرداختند تا فَرّوَهرها با دیدن دود آتش، جایگاه خود را بشناسد. جستجو در میان منابع گوناگون و آشنایی با رسوم گوناگون ویژه چهارشنبه سوری از شکوه و عظمت این جشن باستانی خبر می دهد. مراسمی چون بلاگردانی، کوزه شکستن و اسپند دود کردن، شال اندازی، تخم مرغ شکنی، بخت گشایی، گردو شکستن، فال گیری، جشن مردگیران، پختن آش مراد، قاشق زنی و تهیه آجیل چهارشنبه سوری از جمله رسوم نمادین جشن چهارشنبه سوری بوده است.به جز برپایی جشن چهارشنبه سوری، ایرانیان با كاشتن سبزه (از اواسط اسفند ماه) خرید لباس نو، خانه تکانی و غبار روبی، مراسم سمنوپزان و راه اندازی پیک های نوروزی که رسیدن نوروز را در کوی و برزن مژده می دادند، خود را برای رسیدن نوروز آماده کرده و به پیشواز آن می رفتند.
●سیزده بدر،
جشن بدرقه نوروز جشن سیزده بدر از مهمترین رسوم مشترک در میان تمامی اقوام ایرانی بوده است. ایرانیان غم و غصه و خمودگی را در این روز ناپسند می دانستند و همگی با پناه بردن به طبیعت می خواهند سیزده بدر را هر چه زودتر پایان رسانده و به زندگی عادی خود بازگردند. رسم سبزه به آب دادن در این روز که نمادی از آبادانی طبیعت و آب است از جمله رسوم نمادین در روز سیزده بدر است.
نوشته شده توسط سعادت در یکشنبه چهارم فروردین 1387
ساعت 14:48 موضوع عمومي |
لینک ثابت
ارمغان نوروز
یاران. بهار آمد
صدای بلبلان نغمه خوان آمد
طبیعت با گل و طُرف و چمن آمد
خلایق شاد و سرمستند
چرا؟
چون
زمین با سبزه و دل با نشاط و شادی آمد
با هزاران نغمه گل
تا دهد مزده به یاران
به امید وصل جانان
با صدای بلبلان در نوبهاران
چون زنند چهچه به شادی
هی روند اندر دمن
تا فصل وصل وفصل شادی با طبیعت
بلبلان مستند و من
با نغمه آواز آنان
روزهای انتظارم بر سر آمد
یاران همراه .دوستان مهربان .سلام
امیدوارم همیشه دلتان شاد و لبتان خندان بماند .کامتان شیرین وروزگارتان سبز باشد .عمرتان جاویدان و تمام فصول سال براتان عید باشد .چراغ زندگیتان همیشه روشن و نورانی بماند .پیشاپیش عید سعید باستانی نوروز را به همه شما عزیزان همراه در دنیای مجازی تبریک عرض مینمایم .مستدام باشید .
نوشته شده توسط سعادت در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386
ساعت 17:16 موضوع شعروادبيات |
لینک ثابت