تبليغاتX
سعادت
سعادت
امام رضا علیه السّلام:عبادت، زیادی نماز و روزه نیست بلکه عبادت حقیقی تفکر در امر خداوند عز و جل است
دل بستن دخترک فقیر به پسر پادشاه
روزی روزگاری د خترکی فقیر دل به پسر پادشاه شهر بسته بود آنقدر که روز و شب در رویای او بود. دخترک آنقدر سر به عشق پسر پادشاه سپرده بود که هیچ مردی در چشمانش جلوه نمیکرد. خانواده ی دخترک و دوستانش که از عشق او خبر داشتند به وی توصیه می کردند که دل از این عشق ناممکن برگیرد. و به خواستگارانی که مانند خودش فقیر بودند پاسخ دهد.اما او تنها لبخند میزد . او میدانست که همگان تصور میکردند او عاشق پول و مقام پسر پادشاه شده ... اما خودش میدانست که تنها مهر پاک او را در سینه دارد . روزگار گذشت تا خبری در شهر پیچید . پادشاه تصمیم گرفته بود دخترکی را از طبقه اشراف شهر برای پسرش انتخاب کند. اما پسر از پدر خواست تا شرط ازدواجش را خودش تعیین کند. پادشاه قبول کرد . و شاهزاده روزی تصمیم خود را اعلام کرد... وی گفت فلان روز تمام دختران دوشیزه ی شهر به میدان اصلی شهر بیایند تا من همسرم را از میان آنان برگزینم . همه دختران خوب و بد زشت و زیبا و فقیر و دارا به میدان شتافتند و پسر پادشاه در انجا گفت من قصد دارم همسرم را از میان دختران شهر خودم انتخاب کنم اما تنها یک شرط برای همسر من واجب است که من آن شرط را بازگو نمیکنم. تنها یک خواسته دارم ... من به تمامی دختران شهر تخم گلی را میدهم و آنان باید تخم گل را پرورش دهند و پس از مدتی گلی زیبا از آن رشد کند. هر دختری که سلیقه ی بیشتری را به خرج دهد و گلدان زیباتری را برای من بیاورد همسر آینده ی من خواهد بود. دختران با شور و شعف تخم گلها را گرفتند که در میان آنها دخترک دل سپرده نیز تخمی از دستان پسر پادشاه گرفت... دوستان دختر او را مسخره کردند که چرا فکر میکنی پسر پادشان میان این همه دختران با سلیقه ی شهر تو را انتخاب میکند ...! اما دخترک لبخندی زد و پاسخ داد پرورش گلی که او خواسته نیز برایم لذت آور است... روزها گذشت و کم کم زمان به روز موعود نزدیک میشد ... اما دخترک هر چی بیشتر به گلدان خود میرسید و به آن آب میداد و از آن مراقبت میکرد گلی از آن نمی رویید ... او روز به روز افسرده تر میشد . به گفته ی دوستانش پی میبرد . تا روز موعود .... که همه دختران شهر با گلدانهایی زیبا و خوشبو راهی قصر شدند ... یکی گلدانی از یاس های وحشی و دیگر نیز گلدانی از رز های سرخ در دست داشتن یکی شب بوهای معطر و دیگری لاله های قرمز... اما دخترک عاشق با گلدانی خشک و خالی راهی شد. تنها به این امید که یک بار دیگر پسر پادشاه را ببیند ... شاهزاده که گلدانها را یکی یکی میگرفت چشمش به گلدان دخترک افتاد و او را صدا کرد ... سپس به نزد پدرش رفت و در گوش او چیزی گفت و پادشاه لبخندی به لب اورد ... پسر پادشاه بانگ بر آورد که همسر آینده من این دخترک است که گلدان خالی به همراه آورده ... همهمه ای راه افتاد همه حتی دخترک با تعجب به وی نگاه میکردند... که پسر پادشاه گفت: مهمترین شرط من برای ازدواج صداقت همسرم بود ... در حالیکه تمام تخم گلهایی که به دختران دادم سنگ ریزه ای بیش نبود و قرار نبود گلی از آن بروید ! و تنها کسی که به دروغ متوسل نشد این دخترک بود ...! پس وی هیچ گاه در زندگی به من دروغ نخواهد گفت .........

ارسال شده در: چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 :: :: توسط : حمید . سعادتیان
ارمغان نوروز
یاران. بهار آمد

 صدای بلبلان نغمه خوان آمد

 طبیعت با گل و طُرف و چمن آمد

خلایق شاد و سرمستند

چرا؟

چون

زمین با سبزه و دل با نشاط و شادی آمد

با هزاران نغمه گل

تا دهد مزده به یاران

 به امید وصل جانان

با صدای بلبلان در نوبهاران

چون زنند چهچه به شادی

هی روند اندر دمن

 تا فصل وصل وفصل شادی با طبیعت

 بلبلان مستند و من

با نغمه آواز آنان

 روزهای انتظارم بر سر آمد

 

 یاران همراه .دوستان مهربان .سلام

 امیدوارم همیشه دلتان شاد و لبتان خندان بماند .کامتان شیرین وروزگارتان سبز باشد .عمرتان جاویدان و تمام فصول سال براتان عید باشد .چراغ زندگیتان همیشه روشن و نورانی بماند .پیشاپیش عید سعید باستانی نوروز را به همه شما عزیزان همراه در دنیای مجازی تبریک عرض مینمایم .مستدام باشید .



ارسال شده در: چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 :: :: توسط : حمید . سعادتیان
ایام غم
سر میرود ایام غم تا دیده بگذاری به هم

رسم وفاداری چه شد شاید نداری خود کرم

 سوزد همه جسم و تنم این غصه بی انتها

از آدمی امید نیست تنها امیدم شد خدا

روزم نمودی شام تار از بس نمودی غم ببا ر

سیلاب اشکم شد روان بس گریه کردم زار زار

 در آسمان بخت خود مهتاب را جویا شدم

سر تا به پا چشمم ولی شمعی ز راه جویا شدم

 آری سفر در کوچه ها بی تو ندارد خود صفا

دائم به گوشم یکصدا یک ناله باشد آشنا

 بار سفر بر بسته ام چون من ز اینجا خسته ام

با این همه دلتنگیم بر عهد خود وابسته ام

 ده روز دیگر انتظار آخر سرآید از هزار

 دلواپسی بیرون شود از عاشق دل بیقرار

گر چرخش گردون دون بر میل ما نبود کنون

تا عاقبت کی ماند او ننما به غمهایت فزون

 آری نه رسم دوستیست با عاشق دلسوخته

 تا کی تحمل من کنم چشمم به دربها دوخته

 گشته سعادت دل حزین با ناله گردیده عجین

 گل میشکوفد گر که او آبی خورد از مه جبین



ارسال شده در: دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 :: :: توسط : حمید . سعادتیان
غریبانه
کویر دل من

سبزه زار وجود توست

دشت ذهن من

 برگرفته از خاطرات توست

 در خویشتن

جامیگذارمت

تا غریبیم را

با آواز رعد

رگبار باران

بگوش آسمان برسانم

تا شاید

بشنوی و

 غریبیم را

به نظاره بنشینی .



ارسال شده در: چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 :: :: توسط : حمید . سعادتیان
گرفتاران همیشه تنهایند
دلم گرفته
ز ظلمت شب و
ناگفته های درون و
درد تاریک همنوع
که دیدنی است و
ما نمی بینیم.
بیا
که غم بر چهره ها
هر روز شود افزون
نباشد همدمی
تا بشنود درد درون آن کسی
که افسرده از غم روزگاران
همیشه تنهاست
پس ناگفته اش به
تا سعادت گرفته حال و غمین
به دیار باقی نظر
وبا کوله باری حرف ناگفته
از گرفتاران همیشه تنها
بار سفر را ببندد و
به دیار یاران شتابد
که وعده گاه حق
همانجاست ....


ارسال شده در: یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 :: :: توسط : حمید . سعادتیان
تنهای تنها
به دیدارم بیا امشب

که تنهایم در این تنهای تنهایی

دلم تنگ است و شب تاریک

بیا ای نرگس خوشبو

شبم را روشنی ده

که غمگین و غریبم

بیا ای مهربانم

رهایم ده ز تنهایی

که محتاج حضورم 

بیا دیدار من امشب

که تنهایم

 چو بلبل در قفس شیدا

زنم غوغای تنهایی

در این تاریک شب اینجا

صدایت میزنم یارا

بیا تنهام و

شب بر چهره ام

تاریکی غمهاست .

 



ارسال شده در: جمعه بیست و یکم دی 1386 :: :: توسط : حمید . سعادتیان
سوز دل(دوبیتی)

 

دل من قصه ای پر سوز دارد

 زهجرانت غمی جانسوز دارد

تویک شب باش مهمان سعادت

که او این آرزو هر روز دارد.

****

سر زلفت دو صد بیمار دارد

 نگاهت با دل من کار دارد

سعادت از دو چشم او حذر کن

 که عاشق مثل تو بسیار دارد

 

 



ارسال شده در: دوشنبه دهم دی 1386 :: :: توسط : حمید . سعادتیان
هجر یار

هجر یار

 

من زهجر غم تو رو بکجا بنمایم

که غمت کشت مرا دلبر روح آسایم

زجهان بهر چه خشنود شوم آخر یار

که نباشد بر تو هیچ زمانی جایم

غم تو تازه غمم بود نداستم و لیک

بی تو مجنون شده ام کی ره عاشق پایم

تو به هر جا و مقامی برسی وقت دگر

عاشق روی توام زین سبب است بینایم

 

***************

 



ارسال شده در: جمعه هفتم دی 1386 :: :: توسط : حمید . سعادتیان
محبت

محبت

 آدمی متولد می شود و می میرد

                    

                       گل پدید می آید و پژمرده می شود

                           

                                شمع افروخته می شود و  می سوزد

                                   

                                           ولی دو چیز همیشه جاودان است

                                             

                                 دوستی و محبت

                                                                

 



ارسال شده در: جمعه هفتم دی 1386 :: :: توسط : حمید . سعادتیان
درباره وبلاگ