سر میرود ایام غم تا دیده بگذاری به هم
رسم وفاداری چه شد شاید نداری خود کرم
سوزد همه جسم و تنم این غصه بی انتها
از آدمی امید نیست تنها امیدم شد خدا
روزم نمودی شام تار از بس نمودی غم ببا ر
سیلاب اشکم شد روان بس گریه کردم زار زار
در آسمان بخت خود مهتاب را جویا شدم
سر تا به پا چشمم ولی شمعی ز راه جویا شدم
آری سفر در کوچه ها بی تو ندارد خود صفا
دائم به گوشم یکصدا یک ناله باشد آشنا
بار سفر بر بسته ام چون من ز اینجا خسته ام
با این همه دلتنگیم بر عهد خود وابسته ام
ده روز دیگر انتظار آخر سرآید از هزار
دلواپسی بیرون شود از عاشق دل بیقرار
گر چرخش گردون دون بر میل ما نبود کنون
تا عاقبت کی ماند او ننما به غمهایت فزون
آری نه رسم دوستیست با عاشق دلسوخته
تا کی تحمل من کنم چشمم به دربها دوخته
گشته سعادت دل حزین با ناله گردیده عجین
گل میشکوفد گر که او آبی خورد از مه جبین